هادیشهر
کلیاتی در باره محال گرگر ، تاریخ و سرنوشتاین منطقه ، بزرگان ادیبان شاعران و کلاً در باره گذشته و حال و ...مطالب خواندنی گوناگون و متنوع...
نگارش در تاريخ دوشنبه 11 بهمن 1389 توسط hadishahr

 انیشتین می‌گفت : « آنچه در مغزتان می‌گذرد، جهانتان را می‌آفریند. »

استفان کاوی (از سرشناسترین چهره‌های علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که می‌گوید:« اگر می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می‌خواهد قدم‌های کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد کنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض کنید .»

او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموس‌تر می‌کند : « صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می‌کردند. یکی از بچه‌ها با صدای بلند گریه می‌کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌کشید و خلاصه اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچه‌ها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمی‌آورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار می‌دهند. شما نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی‌گردیم که همسرم، مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمی‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم. نمی‌دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.»

استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می‌پرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی‌بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه می‌دهد که:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم : واقعاً مرا ببخشید . نمی‌دانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....

اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می‌تواند تا این اندازه بی‌ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می‌خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .»

حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض می‌شود.
کلید یا راه حل هر مسئله‌ای این است که به شیشه‌های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه‌ای ببینیم و تفسیر کنیم.
آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است

نگارش در تاريخ دوشنبه 11 بهمن 1389 توسط hadishahr

بهلول در نزد خلیفه

روزی بهلول، پیش خلیفه " هارون الرشید "
نشسته بود . جمع زیادی از بزرگان خدمت
خلیفه بودند . طبق معمول ، خلیفه هوس کرد
سر به سر بهلول بگذارد. در این هنگام صدای
شیعه اسبی از اصطبل خلیفه بلند شد.
خلیفه به مسخره به بهلول گفت:

برو ببین این حیوان چه می گوید ، گویا با تو کار
دارد.
بهلول رفت و بر گشت و گفت:
این حیوان می گوید:
مرد حسابی حیف از تو نیست با این" خر ها "
نشسته ای. زودتر از این مجلس بیرون برو.
ممکن است که :
" خریت " آنها در تو اثر کند.


الاغ عمرش را به خلیفه داد

بهلول روزی پای بر جاده ای می گذاشت.
کاروان خلیفه ( هارون الرشید ) با جلال و
شکوه و آشکار شد.
خلیفه خواست ، با او شوخی کند.
گفت : موجب حیرت است که تو را پیاده
می بینیم ! پس" الاغت " کو ؟
بهلول گفت: همین امروز عمرش را داد به
" شما."


طول عمر

ابلهی از بهلول پرسید :
آدمی را طول عمر چقدر باشد؟
بهلول گفت: آدمی را ندانم . اما تو
را طول عمر بس دراز باشد.....!


همنشینی با همنوعان

شاعری تازه کار که تظاهر به احساس می کرد
گفت: دلم از آدمیان گرفته است....!!!!!!
بهلول گفت: پس برو با " همنوعانت " بشین....!!!!!


ارزش هارون الرشید از نظر بهلول

روزی هارون الرشید به اتفاق بهلول به
حمام رفت.
خلیفه از بهلول پرسید: اگر من غلام بودم
چقدر ارزش داشتم؟
بهلول گفت: پنجاه دینار.
هارون بر آشفته گفت: دیوانه ، لنگی که به
خود بسته ام فقط پنجاه دینار است.
بهلول گفت: منهم فقط لنگ را قیمت کردم .
وگرنه خلیفه که ارزشی ندارد.

شکار هارون الرشید

روزی هارون الرشید و جمعی از
درباریان به شکار رفته بودند.
بهلول نیز با آن ها بود. آهویی در شکار گاه
ظاهر شد. خلیفه ، تیری به سوی آهو افکند
ولی تیرش به خطا رفت و آهو گریخت.
بهلول فریاد زد:" احسنت. "
خلیفه بر آشفت و گفت: مرا مسخره می کنی ؟.
بهلول گفت :
" احسنت " من برای آهو بود،
نه برای " خلیفه".

 

گول زدن داروغه

داروغه بغداد در میان جمعی مدعی
شد که تا کنون هیچ کس نتوانسته است
او را گول بزند. بهلول هم که در آنجا
حضور داشت. به داروغه گفت:
گول زدن تو بسیار آسان است ولی به
زحمتش نمی ارزد.
داروغه گفت: چون از عهده بر نمی آیی
چنین می گویی.
بهلول گفت: افسوس که اینک کار مهمی دارم،
و گر نه به تو ثابت می کردم.
داروغه لبخندی زد و گفت:
برو و پس از آنکه کارت را انجام دادی بر گرد
و ادعای خود را ثابت کن.
بهلول گفت: پس همین جا منتظر بمان تا برگردم ،
و رفت.
یکی دو سا عتی داروغه منتظر ماند ، اما از بهلول
خبری نشد و آنگاه داروغه در یافت که:
چه آسان از یک:
" دیوانه " گول خورده است.


علم نجوم

شخصی در نزد خلیفه هارون الرشید مدعی
شد که علم نجوم می داند. بهلول هم حضور
داشت در آنجا. پرسید:
آیا می دانی در همسایگی ات که نشسته است؟
مدعی گفت: نمی دانم؟
بهلول گفت: تو که همسایه ات را نمی شناسی،
چگونه از ستاره های آسمان ، خبر داری؟

نگارش در تاريخ دوشنبه 11 بهمن 1389 توسط hadishahr
شیوانا جعبه ای بزرگ پر از مواد غذایی و سکه وطلا را به خانه زنی با چندین بچه قد ونیم قد برد.
زن خانه وقتی بسته های غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویی از همسرش و گفت: " ای کاش همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردی بودند.
شوهر من آهنگری بود ، که از روی بی عقلی دست راست ونصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگری از دست داد و مدتی بعد از سوختگی علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود.
وقتی هنوز مریض و بی حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولی به جای اینکه دوباره سر کار آهنگری برود می گفت که دیگر با این بدنش چنین کاری از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود.

من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمی خورد ، برادرانم را صدا زدم و با کمک آنها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لا اقل خرج اضافی او را تحمل نکنیم.
با رفتن او ، بقیه هم وقتی فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتن و امروز که شما این بسته های غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم.
ای کاش همه انسانها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!

شیوانا تبسمی کرد وگفت : حقیقتش من این بسته ها را نفرستادم . یک فروشنده دوره گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه !!؟ همین!
شیوانا این را گفت و از زن خداحافظی کرد تا برود.
در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستی یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود!!!

نگارش در تاريخ دوشنبه 11 بهمن 1389 توسط hadishahr

"بیایید سوم شهریور را بخاطر ایستادگی و شهادت سه سرباز سرافراز ایرانی ، در مقابل قوای تا بن دندان مسلح روس در سوم شهریور 130 روز جلفا نام گذاری نماییم "

نقشه راه های منتهی به هادیشهر اینجا

این وب از گذشته علمدار  گرگر مینویسد و

 و هیچ ارتباطی به شرایط فعلی

 هادیشهر (علمدار گرگر)

متحد و یکپاچه  ندارد

نگارش در تاريخ دوشنبه 11 بهمن 1389 توسط hadishahr

گئدیشین گتیردی غمی ، غصه نی ، / با رفتنت غم و غصه آمد

 قلبیم سئوه بیلمز داها کیمسه نی / دیگه نمی تونم کس دیگه ای رو دوست داشته باشم
هر گئجه رویامدا گورورم سنی ، / هر شب در رویاهایم تو را می بینم
 یوخومو آپارا بیلمه یه جک سن.   / نمی توانی رویاهای من را با خود ببری
 گئتدیین یوللارا حسرتله باخدیم، / به راهی که تو را از من جدا کرد با حسرت نگاه کردم
 دنیز تک کوکره ییب ، چای کیمی آخدیم. / همچو دریا طوفانی شدم و مثل رود جاری
 منیمله قالاجاق بو قارا بختیم ، / این سرنوشت شوم با من خواهد ماند
 بختیمی آپارا بیلمه یه جک سن.   / سرنوشت و بخت مرا نمی توانی با خود ببری
 گوناهین قارشینا چیخاجاق سنین ،   /به سزای عملت خواهی رسید
 تنهالیق قلبینی سیخاجاق سنین ، / در نبود من تنهایی غمگینت خواهد کرد
 آهیم یاندیراجاق یاخاجاق سنی ، /  ناله‌ام گرفتارت خواهد کرد
 آهیمی آپارا بیلمه یه جک سن. / کینه و آه مرا نمی توانی از من بگیری
 گؤزومون یاشینی سیلسم ده بئله ،  / حتی اگر اشکهایم را پاک کنم
 سن سیز دردلی - دردلی گولسم ده بئله ، / و حتی اگه بدون تو زهرخندی هم بزنم
من سنین دردیندن اؤلسم ده بئله / حتی اگر از درد هجر تو بمیرم
 روحومو آپارا بیلمه یه جک سن... /  روحم را نمی توانی از من بگیری...
 

نصرت کسمنلی

نگارش در تاريخ دوشنبه 11 بهمن 1389 توسط hadishahr

 

نگارش در تاريخ دوشنبه 11 بهمن 1389 توسط hadishahr

 

زینب خالا ، بیزیم کندیمیزده اللخصوص بیزیم محلله ده هامولاریمیزا تانوشودی بیر گون گؤر مسئدیخ  بیر زاد ایتیرمیش آدام کیمین اؤلاردیخ . منیم آبامداکی لاب بتر (رحمتلیک  آنامیزا ، آبا دیردیخ ، روسی کلمه دی ) . زینب خالا اوچ دنه اوشاقلارون سالاردی یانونا ، توتلار یتیشه نده توت یئماغا ،.. بیزیم اوه گه له ردی . قاپوموز همیشه آچوغودی، اولاردا اوز ائولری کیمین دئمه میش اله مه میش ،سه ره له نه ردیلر توتون دیبینه ، ال یتیشن پوتاخلاری سیلکه لییه ردیلر ،  اؤزی و اوشاقلاری باشلویاردیلار یماغا (خاطراتومی یازاندا بولمورم نیه رحمتلیک  رینب خالا یادومنان چیخیب ) . توت یییب دویاردولار ،اونان سورا توتوندیبینده قالانلاری بیر بیر ییغاردیلار و آپاراردیلار قوروداردیلار ، قیشدا یئیردیلر ، بولموسوز کی نئجه لذذتلی اولوردی او توتون قوروسی ،هردن بیرده بیزه وره ردی . زینب خالا بیر مخصوص لهجه ئینن تزتز دانوشاردی ، اوجابویلو و شیرین دیلی بیر خانومودی و بیز اونی چوخ ایستیردیخ ، اوزوموزه دوغوردان خالا بولریدیخ . هره میزی بیر دیلینن دانوشدوراردی .
 آبا مونان ساعاتلار اتوراردی و صحبت ادردیلر و بیزده اونون اوشاقلارویونان اؤینایاردیخ .
کچن گونلر کی یادوما دوشوللر ، اوز به اوزومه فیکیرله شیرم : بیزله ره نه اؤلدی؟ ، نه مه نه میز آزالوبدی ؟ پولوموز ؟ وار دولتیمیز ؟ یا .......؟
بولار کی هاموسی اؤزمانلار دان ، چوخ ، چوخ  اضافه له شیبدی . پس بیزه نه اتفاق دوشوبدی کی ایندی زینب خالا کی هئچ ، اناموزی ، باجوموزی ، قارداشوموزی ، یؤخون فامیلریمیزی ده هفته لر آیلار گؤرموروخ ؟
 شهریارومون حیر بابا شعری یادوما دوشور کی :
حیدر بابا شیطان بیزی آزدیریب
 محبتی اوره کلردن قازدیریب
قره گونون سرنوشتین یازدیریب
سالیب خلقی بیربیرینین جانونا
باریشیغی بلشدیریب قانونا
ایندیده کی او صاف اورکلی انسانلار یادوما دوشولر ، خیال عالمینده او گونلره پرواز ادیرم و اؤ آداملاری سینما پرده سی کیمین گوزومون قاباغوندان کچیدیرم .
ایندی نه اؤ آداملاردان خبر وار و نه ده او اولردن و نه ده اؤ صفا و صمیمییتدن .دنیا ایله باشوموزی قاتوبدیکی ، آدوموزدا یادوموزدان چیخبدی ، زندگانلوغوموزی گویموشوخ دنیا مالی ییغماغا ،
بیر سوروشون بو قارقونموش فلکدن
نه ایستیور بو قوردوغی کلکدن؟
دینه گئچیرت اولدوزلاری الکدن
قوی توکولسون بو یئر اوزی داغولسون
بو شیطانلیق قورقوسی بیر ییغیلسین .
نگارش در تاريخ دوشنبه 11 بهمن 1389 توسط hadishahr

 

ماريو وارگاس يوسا
ترجومه: شهریار گلوانی
یولون کناریندا بویوک بیر قایا. قایانین اوستونده شیشمان قورباغا. دیوید دیقتله نیشان آلدی. خوان “ ویرما” دئدی.
دیوید تعجبله قارداشینا باخیب سیلاحینی اندیردی. خوان “ گولـله­نین سسین ائشیده‌ر “ دئدی و سوردو.
- دلی اولوبسان. اللی کیلومتر شلاله‌ده‌ن اوزاقیق.
خوان” اولابیلیر شلاله ده اولماسین. آما مغارالاردا کی وار” دئدی و اکله‌دی.
دیوید” یوخ. اما اولسادا حتا، گومان ائتمز بیز اولاق” دئدی.
قورباغا گئن آغزینان هله اوردایدی، نفس چکیردی و توربالانمیش گؤزلرینن بیلدی بیلدی دیویدی وراندازلییردی. دیوید بیرده تعلل له تاپانچانی نیشان توتدی و آتش آچدی!


خوان “ ویراممادین” دئدی.
-  یوخ هی ویردیم.

منبع :حکایه


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ دوشنبه 11 بهمن 1389 توسط hadishahr
قيرخ گونه ياخيندير كي حؤرمتلي يازيچيميز مممد علي برزگر( گرگرلي آراز) آغير بير خسته ليييه دوچار اولوب. اونون حؤرمتينه گؤره بير آز بيوگرافيسيندان و بير دانا ساتيريك يازيسين تقديم ائديريك:
*****
بير گون دميرچي دوستومون يانينا گئتميشديم، دميرچي دوستوم اؤز خاطيره لرين گوزلجه سؤيله ين بير آداميدير. او منه چوخ سؤزلر دئميشدي، آما بير خاطيره سي هئچ واخت ياديمدان چيخماز. دميرچي ياديما دوشنده اونون خاطيره سيده ياديما دوشر.


نجف عمي نين گوللوتوماني!!
اونون خاطيره سي بئله يدي:

 
بوتون كندلرده، ياز باشلاناندا بو ايش بير عادته دؤنوب. زميلري سووارماق واختي اولاندا، كند اهلي بؤلوشوب، چئشمه دن زميلره دك آرخلاري آريديب، تميزله يرلر. يئددينجي گونودور. نؤوبه بيزيم كوچه نينيدي. دوققوز نفريديك؛ ايكي يوز مئتير ائل

ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ دوشنبه 11 بهمن 1389 توسط hadishahr

با سلام بشما دوستان عزیزی که با بعضی از کارهای اینترنتی من آشنایی دارند . چیزی از امکانات لوکس بلاگ نمیدانم بعد از مطالعه اگر خوب بود  . این وبلاگ را فعال خواهم کرد با توجه به اینکه بنظر میرید امکانات آپلود و قرار دادن عکس را هم در خودش دارد . ویرایشگر متنش جالب است برای امتحان یک تصویر از گوردیان در این پست قرار میدهم تا ببینیم چه میشود . یا علی حیدر صادقی گرگری

صفحه قبل1...161718صفحه بعد

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران